تبليغاتX
ققنوس

شنبه 11 مهر1388

پیشم نبودی

 

وقتی که می رفتم برای تا همیشه

حتی برای بدرقه پیشم نبودی

 

حتی ندیدی منتظر بودم ؟ نبودم ؟

 وقتی که چشمم خیس شد پیشم نبودی

 

 حرفی ندارم هر کجا بودی و هستی

وقتی که حرفی داشتم پیشم نبودی

 

 ساده تر از این حرف ها ساده تر از این

 وقتی که شب لبریز شد پیشم نبودی

 

ما قصه های خوب و شیرین دیده بودیم

وقتی که قصه تلخ شد پیشم نبودی

 

جایی نداری توی قلبی که شکستی

 وقتی که جایی داشتی پیشم نبودی توی

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 11 مهر1388

برگ پاییزی

بی خبر از ید طولانی باد

                             بی خبر     

                                           از دل تاریک خزان

برگ پاییزی عاشق !

                       نکند

                              فکر کردی 

                                            که خزان می گذرد

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه 5 شهریور1388

 

     به نیمه رسیده ام اما 

                   شب

                      هنوز به نیمه نرسیده  

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه 29 مرداد1388

این قصه سر دراز دارد

 

گاهي تمام ثانيه هايم زميني اند

هفت آسمان خاطره هايم زميني اند

هر بیت شعر های مرا وحی می کنند

اما تمام قافيه هايم  زميني اند

 

گاهي کميم و بيشتر از اين نمي شويم

دور از هميم و دور تر از اين نمي شويم

هر گوشه اي که پنجره اي باز مي شود

خام شب ايم و روز تر از اين نمي شويم

 

گاهي عجیب از تو دلم سیر می شود

یک حرف ساده نفس گیر می شود

باور کنید نقد ندارد گناه ما

وقتی گناه معنی تقدیر می شود

 

گاهی غروب معنی پایان نمی دهد

یک شعر خوب معنی عرفان نمی دهد

دلخوش به خلوت شعرم تو نیستی 

هر خلوتی که  معنی زندان نمی دهد

 

گاهی برای آمدنت  دیر می شود

شب در سکوت و دلهره زنجیر  می شود

باور نمی کنم بشود باورم کنی

وقتی که شعر شایعه تفسیر می شود

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 10 اسفند1387

نرسیده

 

   نرسیده باز پرسید

به کجا رسیده بودیم ؟

 گفتم آخرای قصه

 

یه دل گرسنه خندید

دستشو گذاشت رو چشماش

گفت نقطه از سر خط

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

یکشنبه 1 دی1387

شب يلدا مبارك

 

      يلدا

 

شبي تاريك وطولاني

 

 دلي تنها و ترسيده

 

تو معنآ مي كني يلدا

 

و من

 

شب

 

 گريه

 

ويراني

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه 14 آذر1387

بدها

 

بدها

 

از روز ازل دست زمونه اسم منو تو بدا نوشته

 

رو تخته سیاه دست تقدیر اسم منو  رو سیا نوشته

 

عادت نشده ولی کم و بیش ضرب در  زده و جدا نوشته

 

ایکاش فقط اسم خودم بود اسم   تو  هم از قضا نوشته

 

شرمنده ولی کنار اسمت ضرب در  زده تا کجا . نوشته ...

 

این از بدی زمونه ماست خوبا رو فقط خدا نوشته

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 آبان1387

حرف مفت

 

 تمام احساسم را که جمع کنم

 حالا ، شاید همان آدم قبلی باشم   آدم سال   پیش یا  پیشتر

 شاید هم نه ، شاید نصف ، شاید کمتر

   شاید هیچ

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه 7 آبان1387

حقیقت

 

و حقیقت این است

چه تو باور بکنی یا نکنی

 که خدایی هم هست

از قضا با من مسکین سر و سری دارد . 

  

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه 7 آبان1387

ادعا کن

 

چشم هایت را دوباره باز کن

                     من که درگیرم تو هم آغاز کن

 ادعا کن حرف داری و بزن

                    من که در اوجم تو هم پرواز کن

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه 7 آبان1387

آقای جمعه ها و شنبه ها و یک شنبه ها و...

 

همه ثانیه ها لبریزم

 از تمنای دل انگیز شما

 جان که در شان شما ناچیز است

                       دل فدای لب گلریز شما 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه 7 آبان1387

 

 

پشت دیوار شعر های بلند

 چهره پیر پیر مردی را

 از تماشای شهر می دزدم

 

 می گذارم که هر شب و هر شب

پشت این حجم بی نهایت پاک

پشت این پاک بی نهایت کذب

سر به بالین بی کسی باشد

 

می گذارم که کنج این آوار

غرق دنیای مبهم ایهام

غرق الیاف تار و پود کلام

هم نشین خرابه ها باشد . 

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

یکشنبه 15 مهر1386

                 

  گل محمدی

خسته بود این دل دیوانه و این قلب خمار


مرده بود این نفس و این تپش و خنده یار

چشم ها خشک شده ثانیه ها جا مانده


عمر در پیچ و خم غربت و غم وامانده

ابر بر صورت و سیمای عروس افتاده


می خور و ساقی و عاشق همگی بی باده

آسمان دور ز دستان بلند بیدار


تا سحر نیست صبور این تن و جان بیمار

ناگهان قطره ای از نور درخشید زدور


چشم ها زنده شد از نور از تابش شور

ابر ها از رخ خورشید خجل شرمنده


نور تابید به آن تک گل در خود مانده

همه ذرات زمین از گل و سنگ و گلدان


شد اشارت زن آن دانه خشک و بی جان

دانه برخاست ز خود اسوهٴ زیبایی شد


برگ هایش همه آیات ثریایی شد

گل سرخی شد و از عطر محمد سرشار


از دل دانه برویید جهانی این بار

 

نوشته شده توسط رضا حق جوی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت